sarv naz

sarv naz

سروناز سوخت...

دل نوشته

دوشنبه 24 اسفند 1388

ای گل تازه که بوئی زوفا نیست تو را

    خبر از سرزنش خار جفانیست تو را

    رحم بر بلبل بی برگ ونوا نیست تو را

    التفاتی به اسیران بلا نیست تورا

    ما اسیر غم واصلا غم ما نیست تو را

    با اسیران بلا رحم چرا نیست تورا

    فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

    جان من این همه بی باک نمی باید بود

    همچو گل چند به روی همه خندان باشی

    همره غیر به گلگشت گلستان باشی

    زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

    هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

    جمع ما جمع نباشند و پریشان باشی

    یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

    ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

    به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

    شب به کاشانه اغیار نمی باید بود

    غیر را شمع شب تار نمی باید بود

    همه جا با همه کس یار نمی باید بود

    یار اغیار دل آزار نمی باید بود

    تشنه ی خون من زار نمی باید بود

    تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

    من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

    موجب شهرت ناکامی وخود کامی توست

    دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد

    جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

    آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

    هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

    این ستم ها دگری با من بیمار نکرد

    دگری این همه آزار من زار نکرد

    گر زآزردن من هست غرض مردن من

    مردم آزار مکش از پی آزردن من



    جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است

    چشم امید به روی تو گشادن غلط است

    بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

    روی بنموده به راه تونهادن غلط است

    رفتن اولی است زکوی تو ستاندن غلط است

    جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

    تو نه انی که غم عاشق زارت باشد

    چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

    مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

    عاشق و بی سر وسامانم و تدبیری نیست

    از غمت سر به گریبانم وتدبیری نیست

    خون دل رفته به دامانم وتدبیری نیست

    از جفای تو بدینسانم وتدبیری نیست

    چه توان کرد پشیمانم وتدبیری نیست

    شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

    عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم

    نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است

    گل این باغ بسی سرو روان بسیار است

    جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

    ترک زرین کمر و موی میان بسیار است

    با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

    نه که غیراز تو جوان بسیار است

    دیگری این همه بیداد به عاشق نکند

    قصد آزردن یاران موافق نکند

    مدتی شد که در آزارم ومیدانی تو

    به کمند تو گرفتارم ومیدانی تو

    داغ شوق تو به جان دارم ومیدانی تو

    از غم عشق تو بیمارم ومیدانی تو

    خون دل از مزه می بارم ومیدانی تو

    از برای توچنین زارم ومیدانی تو

    از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

    از تو شرمنده به یک حرف نبودم هرگز

    مکن این طور که آزرده شوم از خویت

    نکنم بار دگر یاد لب دلجویت

    دست بر دل نهم وپا بکشم از کویت

    گوشه گیرم و من بعد نیایم سویت

    دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

    سخنی گویم وشرمنده شوم ازرویت

    بشنو این پند و مکن قصد دل ازرده خویش

    ورنه بسیار بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

حسرت

چهارشنبه 23 دی 1388

واسه دیدن تو کور میشد این چشمام
حتی تو تنهاییم نداشتم من روت چشمداشت

حالا تازه شنیدم کجا با کی بودی تو
توجیه نکن نگو ازم شاکی بودی تو
همیشه داد میزدی سرمو ساکت موندم
نه فکر نکن تو نبودت عاشق موندم
حالا از عشقی که داشتم چی برام موند
برو گمشو از جلو چشمام بیمرام زود
میخوای برگردی سره من شلوغه ساده ای
مگه تو نبودی که میگفتی دروغه عاشقی
حالا تو نبودم اشک نریز طاقت کن
به تو احتیاجی نیست اینو باورکن
نمیگم غریبه شدی تو واسم غریبه نیستی
منم سخت بود واسم ببینم همیشه نیستی
دیگه فکرشم نکن ارمین واسه من میشه
اره فراموشت کردم خانوم واسه همیشه

چهارشنبه 9 دی 1388

متاسفانه دوست خوبم یاسی حالش خوب نیست نمیتونه بیاد پست بده براش دعا کنید حالش خوب بشه...

سه شنبه 10 آذر 1388

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه ی دلواپسی

قصه ی عشق از زبان هر کسی

گفته اند از می حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن

باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه می ترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسواییم تنها شوم

وای از این صد و آه از آن کمند

پیش رویم خنده پشتم پوزخند

بر چنین نا مهربانی دل مبند

دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویرانتر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گر چه سوزد پر ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی

پیلگی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه

گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه

گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه

می شود یه شب بمانی ؟ گفت : نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خود نمی دانم خدایا چیستم !

یک نفر با من بگوید کیستم !

بس کشیدم آه از دل بردنش

آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی ست

آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من ست

شاهد من چشم بیمار من ست

فکر می کردم که او یار من ست

نه فقط در فکر آزار من ست

نیتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

مذهب او هر چه باداباد بود

خوش به حالش کین قدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود

چشم هایش مست مادر زاد بود

یک شبه از قوم سیرم کرد و رفت

من جوان بودم پیرم کرد و رفت ... ! 

 

منو تو

شنبه 7 آذر 1388

کوچه خیالی

شنبه 7 آذر 1388

هههییی

شنبه 7 آذر 1388

بی هدف

شنبه 7 آذر 1388

گریه بی حاصل

شنبه 7 آذر 1388

شنبه 7 آذر 1388

شنبه 7 آذر 1388

خیال عاشق

شنبه 7 آذر 1388

دختر تنها

شنبه 7 آذر 1388

کاش

شنبه 7 آذر 1388

شنبه 7 آذر 1388

  • تعداد صفحات :14
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

آخرین پست ها


نویسندگان


نظرسنجی

  • خوشتون اومد از این شعراو نوشته هام؟





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها


Best Cod Music

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات